چهارشنبه پانزدهم مرداد 1393

مازندران

چند روز گذشته فرصتی ایجاد شد تا به اتفاق خانواده اوقات خوشی را در کنار سواحل زیبای مازندران

سپری کنیم و به جان دل مفهوم کلام حضرت حافظ را که فرمود:

(اوقات خوش آن بود که با دوست بسر شد باقی همه بی حاصلی و بی خبری بود)را درک کنیم.

هوای مطبوع،مناظر چشم گیر مردمان میهمان نواز مثل همیشه ویژگی این استان سرسبز و

دوست داشتنی را به رخ تمام میهمانانی که از جای جای این کهن دیار باستانی برای

استراحت و تفریح آمده بودند میکشید.

به هر گوشه از این سرزمین اساطیری که نظر میکردی افرادی را میدیدی که بسان کودکی خردسال

در دامان پر مهر مادر آرام گرفته و در پناه ایشان مشغول تفریح و گردش هستند را می دیدی.

یاد مشیری بخیر که احتمالا این اشعار را با الهام از دیدن این مناظر سروده،

بوی باران،بوی سبزه،بوی خاک

شاخه های شسته باران خورده پاک

آسمان آبی و ابرسپید

برگ های سبز بید

عطر نرگس،رقص باد

نغمه شوق پرستوهای شاد

خلوت گرم کبوتر های مست

اما در میان این همه زیبائی و شکوه وجلال نکاتی هم بود که ذهن هر بیننده صاحب نظری را به خود

مشغول میکرد.

از جمله آنان فرصت سوزی و عدم بهره وری و استفاده مطلوب از این همه ثروت خداداد.

با مشاهده فرصتهای شغلی بالقوه در این استان سر سبز و یاد آوری آمار افراد مهاجری که از این

دیار زر خیز جهت کارگری و دست فروشی و هزاران شغل کاذب دیگر بر اطراف و اکناف می روند

دل هر انسان میهن دوستی را بدرد می آورد.

جای خالی هم وطنان شمالی که در تهران و اصفهان و اهواز و مشهد و...در بدر دنبال لقمه ای نان

از این اداره به آن اداره و از این کوچه به آن خیابان واله و حیرانند در میان آن همه فرصت که برای

ایجاد مناطق تفریحی و گردشگری و صنعتی و تولیدی دیده میشد کاملا محسوس بود.

در نظر داشته باشیم ما با داشتن این مناطق زیبای طبیعی در دو قدمی کشورهای خشک و بیابانی

اما پولدار حاشیه خلیج فارس هستیم.

نکته دوم :رفتار ما میهمانان با میزبانان مهربان و دست و دلبازمان بود.مائی که به خودمان اجازه می دهیم

حال که برای تفریح و گردش از خانه خارج شده ایم تمام مرزهای قانونی و اخلاقی و اجتماعی را زیر

پا بگذاریم و در واقع حرمت صاحب خانه را نگه نداریم.در هر جائی اتراق کنیم

هر جائی دلمان خواست آتش بیافروزیم و هر گونه دلمان خواست لباس بپوشیم با بوق و داد و فریاد آرامش

شب و روز آنان را سلب کنیم.بریزیم و بپاشیم و بخوریم و فکر فردا نکنیم.

بیائیم به خاطر خودمون هم که هست قدر این موقعیت را بدانیم و این سرمایه ملی دوست داشتنی

را با رعایت اخلاق رفتار و کردار و بهداشت بدانیم

نوشته شده توسط رهگذر در 10:0 قبل از ظهر |  لینک ثابت   • 

یکشنبه بیست و دوم تیر 1393

دفاع از مظلوم

دیشب افطار میهمان سفره یکی از عزیزان فامیل بودم.

طبق معمول همه شب دعا و نیایش و اذان را از رسانه به ظاهر ملی مان گوش دادیم و غذایی خوردیم اما بر خلاف شبهای قبل بعد از استماع اذان تلویزیون خامو ش نشد و ناچار اخبار ساعت نه شب را دیدم و شنیدم.

پخش صحنه های رقت بار و آزار دهنده ای از کشتار مردم مظلوم فلسطین،گریه کودکان و ضجه دختران و نا توانی مردان غزه دل هر انسانی را به درد می آورد.

فریادهای از سر ترس و اضطراب،ناله هایی از جنس بی پناهی و نا امیدی،وجه قالب گفتار تمام مردم بود.و در این میان حمله به یک مرکز نگهداری کودکان معلول از همه بدتر. کودکان معصومی که قدرت تصمیم گیری در مورد کوچکترین و جزئی ترین امور شخصی خود را ندارند قربانی هوا و هوس و گردن کشی و تند روی عده ای از خدا بی خبر می شوند.

فارغ از تمام گرفتاریها،درگیری ها،گله ها،شکایات،انتقادات،و حقوق از دست رفته خودمان، نمی توانیم به این فجایع بی تفاوت باشیم چه بسا این بی تفاوتی ها یک روز ما را گرفتار همین تند روی ها در شکل و شمایل دیگری نماید.

تابلوی دست نوشته ای از دیوار خانه مان آویزان است به این مضمون(بی غمی درد بزرگیست دور از ما باد)بله شاید ما بخاطر فرار از غمهای خودمان رو به بی غمی بیاوریم. اما این، غم بزرگتری است مراقب خودمان باشیم

نوشته شده توسط رهگذر در 9:38 قبل از ظهر |  لینک ثابت   • 

شنبه بیست و یکم تیر 1393

یکی از خط خطی های دیروز

ای مادر عزیز تر ز جانم یادت بخیر ای نگاهت قوت زانوانم یادت بخیر هنوز به گوش جانم هست نوای لالایت ای همه بود و نبودم مادر، یادت بخیر
نوشته شده توسط رهگذر در 3:28 بعد از ظهر |  لینک ثابت   • 

جمعه بیستم تیر 1393

حال امروزم

قلم را بر میدارم ، مینویسم....... نه این خوب نیست، خط خطی میکنم، مینویسم........ این بهتر شد، نه اینم مهم نیست، خط خطی، بازم مینویسم... بازم خط خطی، تا حالا ده ورق خط خطی کردم.
نوشته شده توسط رهگذر در 1:1 بعد از ظهر |  لینک ثابت   • 

چهارشنبه هجدهم تیر 1393

فاجعه هوریزنته

آلمان با نتیجه 7بر 1 برزیل بزرگ را در هم کوبید.

7-1 نتیجه ای باور نکردنی که شاید در تمام عالم حتی یک نفر از اهل ورزش آن را پیش بینی نکرده بود این نتیجه قبل از اینکه حاصل بسیاری از عوامل تاثیر گذار ورزشی از جمله (عدم آمادگی روحی روانی و فیزیکی، اتخاذ تاکتیک نا مناسب تیمی،عدم شناخت و آنالیز تیم مقابل،انتخاب نفرات نا کارآمد،و......غیره باشد درمورد تیم برزیل دلیل بزرگتر و عمده ای نیز داشت که به مراتب بزرگتر از موارد یاد شده در سطور بالا بود.

از همان بازی اول در مقابل کرواسی واضح و مبرهن بود که این برزیل نشانی از برزیل سالهای گذشته که نامش لرزه بر اندام حریفان می انداخت ندارد. نوع بازی کردن بازیکنان و بازی گرفتن رهبران تیم، نشان از ترسی پنهان در وجود آنان داشت که به صورت مو زیانه ای در ساق های بازیکنان و افکار مربیان لانه گزیده بود.

فرزندان سلسائو (لقب برزیل)در حالی پای در میدان رقابت میگذاشتند که صدای فریاد هموطنان معترض به بر گزاری جام جهانی از پس دیوارهای استادیومهای ورزشی به گوش میرسید.

قسمت اعظمی از مردم به بهانه مشکلات اقتصادی و بی حاصل بودن ریخت و پاشهای ورزشی خواستار عدم برگزاری جام جهانی و رسیدگی به اوضاع و احوال مساکین و فقرا بودند.

گروهی هم بدون اعتنا به آنان بر طبل برگزاری میکوبیدند.

فارغ از درستی و یا غلطی این عقاید اینبار مردم با هم نبودند و هر کدام حرف خود را تکرار میکردند.

گروهی علاقه مند به شرکت و کسب پیروزی و تحمیل عقاید خود و گروهی بی تفاوت به یک کار ملی و منتظر شکست هموطنان برای اثبات افکار خویش.

دو دستگی و تفرقه،عدم همدلی و نداشتن وحدت قبل از ورود به جام جهانی کمر تیم را خم نموده بود و مردمان سرزمین قهوه بر خلاف توقع و انتظار مردم جهان فرزندانشان را با حمایت و پشتیبانی کامل به نبرد با رقبا نفرستادند.

ترس از شکست و شرمندگی در مقابل گروه معترضان قسمت اعظم فکر و ذکر بازیکنان داخل استادیوم را به خود مشغول کرده بود.

طلائی پوشان به هنگام نبرد با حریفان گوشه چشمی هم بر اردوگاه خودی ها داشتند تا مبادا شکست و کم کاریشان آنان را بر اشفته سازد. کم کم این نگرانی و اضطراب بر آنان مستولی گشته و ترس از باخت تمام وجودشان را فرا گرفت.

و همانگونه که مولا علی میفرماید:ترس برادر مرگ است برزیل آنقدر ترسید تا در نهایت مرد.

کاش مردمان سرزمین آمازون یک پارچه و متحد به این نتیجه رسیده بودند که جام جهانی را برگزار نکنند و یا همگی با هم برای بهتر برگزار کردنش دست در دست هم میدادند.در ان صورت نام برزیل با آن همه اعتبار و داشتن بزرگانی چون پله،کافو،سوکراتس،رونالدو،زیکو،نیمار و.... امروز مترادف پر گلترین شکست نیمه نهائی تمام ادوار جام های جهانی نبود.

نوشته شده توسط رهگذر در 6:3 بعد از ظهر |  لینک ثابت   • 

دوشنبه نهم تیر 1393

انالله و انا الیه راجعون

روح ملکوتی مادر شهید محمد ظاهر نامداری بعد از تحمل سالها درد و رنج به فرزند شهیدش پیوست.

یکی دیگر از مادران مهربان ایرانی که سالها پیش با نثار جان پاره تنشان، ادای دین و پاسداشت حرمت مادر از سوی فرزند را به بهترین شکل در رابطه ای عاشقانه با مادر وطن به ما آموختند از خاک به افلاک صعود کرد.

پرواز از ناسوت به ملکوت، برای ایشان فراغت از این دنیای فانی و برای ما حسرت و اندوه جاودانی را به ارمغان آورد.

مادرم از این دیر فنا رفت و با این رفتن آخرین درسهای زندگی را نیز به من یاد داد او به من آموخت این دنیا با تمام زرق و برق و همه فریبائیش به هیچ کس وفادار نیست و بقول استاد شهریار به هر کسی هر آنچه داده گرفته و از بزرگان و انبیاء و اولیا و صلحا جز نامی نکو چیزی باقی نمانده است.

او به من یاد داد که مرگ فقط برای همسایه نیست و هر آن ممکن است یقه خود آدم را بگیرد پس در زمان مرگ دیگران در کنار عزیزانشان باش و در جهت کاهش درد و آلام آنان بکوش همان گونه که در موردت کردندو تو را تنها نگذاشتند.

و در نهایت با دیدن جای خالی مادرم یاد کلام مولا علی (ع) افتادم که فرمود:اگر آدمیان بدانند که محدود در کنار هم هستند نامحدود بهم محبت میکنند.

و صد افسوس و دریغ که جان کلام این گفتار را در نیافتم و.....

و اما مرگ مادرم با همه تلخی و جانسوزیش و در میان آن همه نا امیدی و نگرانی حاوی نکات امید بخش هم بود.

آنجائی که همه عزیزان ،دوستان،فامیل،اعم از زن و مرد و پیر و جوان با شنیدن این خبر آمدند و آمدنشان بزرگترین تسکین بر آلام و رنجهای ما بود.

و انهائی که نیامدند اما به هر طریق ممکن مثل چاپ اعلامیه، نصب پلاکارد، پیامک، تماس، ارسال دست خط و ثبت کامنت و سفارش به دوستان مراتب تاسف و تائثر خود را اعلام نمودند تا مرهمی بر زخم دل ما باشند.

در آخر آنچه باقی مانده آرزوی قلبی من برای سلامتی همه شما عزیزان و عرض تشکر و اظهار ارادت و داشتن توفیق برای جبران زحمات همگی در مجالس شادی و سرورتان

نوشته شده توسط رهگذر در 5:27 بعد از ظهر |  لینک ثابت   • 

جمعه نهم خرداد 1393

مهربانی

خانمی چاق مجری برنامه ای تلوزیونی بود که یکی از بینندگان با برنامه تماس گرفت و با حالتی طعنه آمیز به ایشان گفت :شما بهتر نیست که کمی خودتان را لاغر کنید.

خانم مجری پاسخ داد:به فرزندانمان بجای انتقاد کردن مهربانی کردن بیاموزیم.

پاسخ ایشان حاوی نکته تامل بر انگیزی بود.

اینکه ما از انتقاد کردن از دیگران لذت میبریم و از طرح سئوالهای چالش برانگیز سرمست میشویم و دیگران را در موضعی قرار میدهیم که نتوانند پاسخ دهند ریشه در کدام خلاء تربیتی و آموزه های ما دارد؟

چرا در اکثر مواقع زیبایها و خوبیهای یک انسان ،یک کار، یک پدیده،و... را نمی بینیم و سعی داریم که درست انگشت در نقطه ضعف و پاشنه آشیل آن مورد بگذاریم؟

آیابهتر نیست که با وسعت دید و جامع نگری و با مهربانی کلیت را ببینیم و از ستایش خوبیها و تشویق خلاقیتها غافل نباشیم؟

آیا در رسیدن به هدف مهربانی و اظهار دوستی راه نزدیکتری نسبت به انتقاد و ملامت نیست؟

گو اینکه در اکثر مواقع انتقاد و ایراد گیری،منجر به گارد گیری و تقابل شده و ما را از هدف دور تر هم میکند.

به گفته کارشناسان و اهل فن مهربانی حلقه مفقوده ارتباطات اجتماعی این روزهای کشورمان است.

چرا این ایام هیچ کس حاضر نیست نسبت به دیگری مهربان باشد اما به سهولت، تمام زیر و بم افراد و گروها را مورد آنالیز و انتقاد قرار میدهید.

فرزندان به راحتی از پدر و مادر انتقاد میکنند و رفتار و گفتار آنان را به چالش میکشند.

زیاده خواهی و تمامت خواهی و توقعات بی جای خود را در قالب انتقاد به کم کاری و بی عرضه گی و بی توجهی آنان تعبیر میکنند هر چند عملکرد فرزندان میوه باغی است که که والدین در کاشت ،داشت و برداشت آن نقش اول را ایفا کرده اند.

پس بیایم به فرزندانمان بیاموزیم قبل از اینکه منتقد و حاضر جواب باشند مهربان باشند. فراموش نکنیم که مهربانی فرزندانمان در دراز مدت بیشتر به کارمان می آید تا حاضر جوابیشان...

نوشته شده توسط رهگذر در 5:16 بعد از ظهر |  لینک ثابت   • 

سه شنبه بیست و سوم اردیبهشت 1393

پدر

پدری دارم ،مهربان و با صفا

خیر و مردم دار،خوش دل و با وفا

کاری و زحمتکش،اهل دل، گرم نوا

 زنده ام من از او

پشت من گرم از او

نام من ثبت از او

عزت و فر از او

پدر خوبم:

یاد باد آن روز ها که

هیبت چون رستم

غیرت چون شیرت

سایه پر مهر و

بازوی پر زورت

مایه فخر و،، عزت من بود

در میان دوست و غیر

گواه جاه و، مکنت من بود

هر کجا صحبت، از غیر ممکن شد

عامل امکان،باطل سحر و، جادوی من بود

پدر نازنینم:

همواره زنده باشی

از آفت زمانه پیوسته رسته باشی

تا این جهان مهیاست

ای پدرم تو باشی

ای پدرم تو باشی

                          

نوشته شده توسط رهگذر در 11:47 بعد از ظهر |  لینک ثابت   • 

شنبه ششم اردیبهشت 1393

دکتر

دندانی که نحوه رشد و نموش، چیدمان و هارمونی دندانها را بهم میزند و درد و فشار ناشی از 

چانه زنیش برای گرفتن جای بیشتری از فک، انسان را از وادی عقل خارج می نماید.  متکبرانه

خودش را دندان عقل معرفی میکند تا هیچ تناسبی بین رفتار و گفتارش نباشد.

زور گویی و ستم کاری این مدعی عقل به دختری  خوش اخلاق و مهربان ،ما را مضطرب و پرشان

و مستاصل و نگران،  در پی اندیشیدن  چاره ای عاجل دست به دامان خانم دکتری جوان

 و دانش اموخته ی فرنگ نمود.

بعد از معاینه و گرفتن عکس و کلی صحبت و توضیح بنا شد درد را تحمل، پول را تقبل، زمان را مضمحل،

 نموده و رفته و در وقت دگری باز بیاییم .

روزی دیگر که باز آمدیم، نا خوشی و درگیری و اعمال مهمتر از دیدن دندان،ما را محروم نمود

 از دیدن آن دکتر خوش چهره و بد قول.

عذر و بهانه،نزدیکی خانه،نجات از درد چانه،دست در دست هم، ما را وادار نمود به تحمل وقت

ملاقات دگر از سوی منشی آن دکتر دردانه و یکدانه و زیبا.

واپسین روز، مقارن شده با  روز جمعه،روز تعطیلی  و خواب و گردش آخر هفته.

رفتیم و نشستیم رخ در رخ آن منشی شرمنده و قایم شده در پشت پرونده و امید وار به امدن ان دکتر تن

ناز.

تیک تیک عقربه ساعت و خستگی و خواب آلودگی  ناشی از غیبت طولانی و بد قولی خانم دکتر، 

مرا از روی کنایه،و بامید افاقه به نگارش متنی چنین رهنمون کرد

بنام خدا

سرکار خانم (دکتر؟؟؟؟؟؟)

با سلام

در روزگاران قدیم  اطباء را با لفظ حکیم مورد خطاب قرار میدادند.

حکیم به معنای عالم،فرهیخته،آگاه،دانا،معلم،مدبر،و..............

این کلمه پر معنا و نغز نه به دلیل چشم و ابروی زیبا،بلکه بخاطر

رفتارمتناسب و گفتارمتوازن با شغل آنها بود که به ایشان اطلاق

میشد .حال شما بفرمائید رفتار همراه با بدقولی،بد قراری و عذر

خواهی های پی در پی شما چه تناسبی با این شرح دارد.تقاضا

دارم  در کنار  باز آموزی  دروس پزشکی  واحد اخلاق پزشکی را

دوباره و سه باره مرور فرمائید.

                                       امضاء بیمار سرگردان و بلا تکلیف

   

نوشته شده توسط رهگذر در 9:11 قبل از ظهر |  لینک ثابت   • 

یکشنبه سی و یکم فروردین 1393

عاشقانه ای برای مادر( تقدیم به مادر و همسر عزیزم)

مادر....

چگونه میتوان ستایش کرد از کسی که وقتی قصدمان ستودن دیگران است  از نام او کمک میگیریم

مثل مادر، بزرگش کرده،دلسوزیش مادرانه است،مادرانه تحملش کرده

می بینید آخر تعریف و تمجید به این کلمات می رسد. شما توصیف بهتری سراغ دارید؟

عشق و صفا،لطف و وفا،تحمل و مدارا،....

رنج و محنت،بیخوابی و زحمت ،نگرانی و فترت....

دعا و تسبیح،نصیحت و تقبیح،اخم و تنبیه،...

اشک و شادی، یار بازی،همدم  تنهایی....

این کلمات و عبارات مته ریال و مصالح ساخت بنای  با شکوه و مستحکم مادری است.

تلاش بیهوده من برای توصیف مادر را حس کردید در حالی که برای بزرگ داشتش گفتن مادر کافی بود.

نوشته شده توسط رهگذر در 9:43 قبل از ظهر |  لینک ثابت   • 

پنجشنبه بیست و هشتم فروردین 1393

به عمل کار براید

پرسیدن قیمت زمین بهانه ای بود تا وارد دفتر مشاور املاکی شوم که پنج نفر آدم میانسال

دور هم نشسته بودند. دو نفر مشغول بازی شطرنج و الباقی ضمن تماشای بازی آنها به تحلیل و تفسیر

مقولات و معضلات مبتلا به جامعه می پرداختند.ورود من و سلام علیکم تمرکز و بحث و جدل داغشان

را بهم ریخت طوری که در نگاه اول، حضور من که مشتری بودم برایشان عذاب آور جلوه کرد

 تا باعث خوشحالی.

خیلی زود سعی کردم با سئوال و جواب و پرداختن به اصل موضوع و اثبات اینکه حتما قصد خرید دارم

از هرم نگاه و سنگینی فضا نجات پیدا کنم و آنها تازه متوجه شدند که قصدشان از بودن در این جا معامله

و کسب در آمد است تا بازی و تفریح و تجزیه تحلیلی که کمتر به آنها ربط دارد.

کارم را انجام دادم و  خدا حافظی کردم اما فکرم مشغول بود واقعا چرا ما اینقدر فکر خودمان را درگیر کلیات

میکنیم؟ چرا همیشه میخواهیم کار را از آخر انجام دهیم؟ چرا فکر میکنیم باید دیگران اصلاح شوند تا جامعه

اصلاح شود؟ چرا وقتی در باره دیگران صحبت میکنیم صاحب نظر و کارشناس هستیم

اما به وقت عمل خودمان از انجام حداقل ها عاجزیم ؟.

لابلای صحبت های ان پنج نفر قرار بود مشکل بنزین و آلودگی هوا،گرانی و تورم،بد اخلاقی جوانان،

بی کیفیتی خودرو های وطنی،و غیره و غیره حل شود.

اما یکی از انها فکر این نبود که من چه نقشی در این امور دارم.

وظایف من چیست؟آیا من به وظایف خودم عمل میکنم ؟آیا من به حداقل توقعات از خودم پاسخ میدهم

که توقع حد اکثری از دیگران دارم ؟ دختر کوچک من همیشه نگران کمبود آب و معضلات ناشی از آن است

 اما وقتی بااعتراض ما نسبت به باز نگه داشتن شیر حمام مواجه میشود

 میگوید: من نمیتوانم کمتر مصرف کنم!و به دلم نمیشینه. خلاصه کلام اینکه تا به اصلاح خودمان نپردازیم

هیچ چیزی اصلاح نخواهد شد.

تا آن مشاور املاک یاد نگیرد که دفتر کارش پارک و باشگاه  و محل تفریح نیست و وظیفه اصلیش

ارائه اطلاعات ملکی و فراهم نمودن فضای مطلوب برای معامله است هیچ چیزی حل نخواهد شد.

هر چند صحبت ها قلمبه سلمبه و نزدیک به واقعیت باشد. 

نوشته شده توسط رهگذر در 6:2 بعد از ظهر |  لینک ثابت   • 

دوشنبه چهارم فروردین 1393

عیدی

امروز چهارمین روز از اولین ماه سال نود سه است و من تک و تنها  توی اتاقم پشت میز کارم نشسته ام .

در نیود همکاران، خودم پیگیری امور و نظارت بر حسن اجرای تعهدات پیمانکاران را انجام میدهم .

آهنگ زیبای خوشه چین را باصدای دلنواز سالار عقیلی گوش میدهم.

من که فرزند این سرزمینم    در پی توشه ای خوشه چینیم

شادم از پیشه خوشه چینی   رمز شادی بخوان از جبینم......

احساس بسیار خوبی دارم از اینکه توفیق یافته ام  که در سال جدید هم بلطف و کرم  خداوندگار آفرینش

در صحت و سلامت بعنوان فرزندی کوچک در خدمت سرزمینم باشم و در لوای این خدمت،

 خوشه ای بر چینم و توشه ای برگیرم و به قصد کمال طی طریق کنم.

بنا داشتم با توجه به روز های اول سال و دید و باز دیدهای نوروزی کلیاتی از این مراسمات را بنویسم

بعد فکر کردم این روزها همه جا در مورد این چیزها صحبت میشه و موضوع تکراریه و منصرف شدم

حال میخواهم یک خاطره براتون تعریف کنم

قدیما تو روستای ما رسم بود که شب اول سال نو بچه ها و نوجوانها با برداشتن یک شال یا روسری و یا چادر

به پشت بام خانه ها رفته و با اویزان کردن آن و ایجاد سر و صدا و زدن ضربه به بام جلب توجه میکردند

تا صاحب خانه متوجه حضور آنها شده و با دیدن شال آویزان عیدی آنها را به گوشه شال یا روسری 

می بستند.

یک شب من هم که دیگر در مرز عبور از کودکی و ورود به دنیای نوجوانی بودم هوس کردم

که به پشت بام خانه ها رفته و عیدی بگیرم  اما از آنجائیکه من کو چکترین آشنائی با سازو کار و نحوه اجرای

این امور نداشتم در مرحله اول چادر مشکی مادرم که پدرم با کلی منت و فخر و افتخار و با قیمت گران

 برایش خریده بود را برداشتم (غافل از اینکه دیگران با یک چادر یا شال کهنه و بی ارزش این کار را میکنند)

معمولا افراد برای اینکه عیدی خوبی بگبرند به بام خانه فامیل و نزدیکان میرفتند و آنها هم با شناختن شال

ضمن اسم بردن از فرد شال انداز عیدی مناسبی را برای او می بستند.

اما من از ترس اینکه مادرم متوجه نشود خانه یکی از روستائیان را انتخاب کرده بودم که با ما نسبتی نداشت

 که هیچ،تازه بی بضاعت هم بودند و بدتر از همه اینکه یک پسر شیرین عقل و عقب مانده هم در خانه

 نگه داری می کردند.

چادر را آویزان کردم و با پا به وسط سقف کوبیدم و منتظر شدم نا گهان دیدم یک وزنه چهل پنجاه کیلوئی

به چادر آویزان شد و تلو تلو  میخورد و هر آن ممکن است من را با خود به پائیین بکشد.

از سر و صدا و خنده متوجه شدم که ان پسر شیرین عقل از گوشه چادر اویزان است و هر لحظه

به وزنش افزوده میشود

تحملش برایم سخت بود و اصرار پسرک به صاحب شدن چادر بی انتها، اما چهره فردای مادرم 

 من را وادار به مقاومت میکرد.

خلاصه تاب و تحملم طاق شد و چادر را ول کردم و هر چه باد آباد ....

ول کردن همان و افتادن پسرک از بالکن به حیاط همان و شکستن پایش قوز بالا قوز

سراسیمه و ترسان و لرزان از این بام به آن بام فرار کردم و نگذاشتم که آنشب بفهمند که من هستم

اما کتکی که از دست مادرم خوردم رنگ چادر را تا مدتها در بدنم حک کرد. 

      

نوشته شده توسط رهگذر در 2:6 بعد از ظهر |  لینک ثابت   • 

چهارشنبه بیست و هشتم اسفند 1392

عید

پیشاپیش عید سعید باستانی و نوروز خجسته را به خدمت تمام عزیزان و دوستان و یاران

 همیشگی تبریک و تهنیت عرض میکنم.

 سالی پر از شادی و شاد کامی، سلامتی و سعادتمندی برایتان آرزومندم.

انشالله در سال جدید

دلتان شاد،لبتان پر خنده،جیبتان پر پول،تنتان سالم ،عزتتان مستدام ،آرامشتان برقرار باشد.

امید وارم در سال جدید حال و احوال مردم ایران اونقدر روبراه باشه که گرفتن یارانه و سبد کالا

از اولویتهاشون نباشه.

امید وارم که در طول سال بقدری شاد باشید که وقتی در ایام عزاداری و شهادت ها وارد مسجد و تکایا

که شدین مثل قدیما حسابی حال و هواتون عوض بشه و حظ معنوی ببرین.

امید وارم سال نود و سه  سال رعایت اخلاق،حفظ حرمت،احترام به همدیگر،دوستی،مهربانی،محبت باشه.

 

 

نوشته شده توسط رهگذر در 6:8 بعد از ظهر |  لینک ثابت   • 

یکشنبه چهارم اسفند 1392

کودک گمشده

سلام عزیزان این کودک چهار ساله در همسایگی ما دو روزه که گم شده و هیچ خبری ازش نیست

دوربین مدار بسته یکی از همسایه ها نشون میده که زنی جوان در حال صحبت کردن باهاش بوده

و بعد از رفتن زن، بچه به آن سمت در حال حرکت است. عکس موجود از ایشان مقداری بی کیفیت است

لطفا اگر نشان و رد پائی دیدید به این شماره ۰۹۱۲۳۳۳۵۲۱۲و۰۲۱۶۵۳۵۰۸۱۰اطلاع دهید

دعای خیر فراموش نشود و به هر طریق ممکن اطلاع رسانی گردد

نوشته شده توسط رهگذر در 5:11 بعد از ظهر |  لینک ثابت   • 

سه شنبه بیست و نهم بهمن 1392

نوستالژی

پنج شنبه گذشته بعد از مدت ها توفیق پیدا کردم که سری بزنم به روستای محل تولدم.

بهمراه خانواده و دختر خواهرم گشت و گذاری در اطراف روستا زدیم

هنگام  عصر به تماشای غروب آفتاب در دامنه کوه زیبا و پر برف (خان گور مز) تصویری که میبینید نشستیم

 و تا دلمان خواست لذت بردیم.

پرواز دسته جمعی کبو ترهای ابلق، زیبایی مناظر را  صد چندان میکرد.

 سرمای هوا و سکوت صحرا و دامنه پر برف کوه منو برد به یک روز پر برف و  دلمشغولی های دوران کودکی..

برف و عشق تعطیلی

برف و لحاف و کرسی

برف و پاروی  چوبی

برف و بام کاهگلی

برف و شکار خرگوش

برف و شیره انگور

برف و سرسره بازی

برف و آدم برفی

برف و سرمای غربی

برف و اهل ابادی

برف و شبهای مسجد

برف و زوزه گرگ ها

برف و ترس بره ها

برف و سگ (بور) ما

برف و قصه آجیم

برف و غذا تو لانجین

برف و برف و برف و برف

قشنگ بود روز های سخت

البته من شعر و شاعری بلد نیستم ولی آنچه به ذهنم آمده بود نوشتم

 

توضیح.آجی به مادر بزرگم میگفتیم

لانجین ظرفی سفالی

سگ بور  سگ زرد   

نوشته شده توسط رهگذر در 5:46 بعد از ظهر |  لینک ثابت   • 

چهارشنبه بیست و سوم بهمن 1392

دلتنگی

سلام بر همه دوستان و عزیزان همراه

چند وقتیه که  کمتر وقت میکنم خدمت شما خوبان باشم 

با وجود اینکه سخت در گیر کار و زندگی هستم اما یک گوشه ذهنم همواره یاد شما مهربانان است

و گاها سری به پست های  شما یاران همیشگی می زدم و از مطالب زیبایتان لذت میبردم

چند صباحی که در گیر انتخاب واحد و در گیری های خاص عشق پیری بودم

بالاخره پدر بزرگ کلاس بودن هم قوائدی دارد که باید رعایت شود که خیلی وقت گیر است

چند روزی هم که نگرانی و دلشوره ناشی از گرفتاری دوستان و رفقا در برف و یخبندان شمال

حال و حوصله نوشتن را از ما گرفته بود.

تا اینکه دیروز به اتفاق دوستان عزیزم علی آقای شعیبی و حسن دانشمند

رفتیم و هم منطقه را دیدیم و هم دیدار یاران و عزیزان تازه شد 

فردا هم انشالله عازم شهرستان خودمان هستم تا بر سر خاک برادر شهیدم حاضر شوم و فاتحه ای

بخوانم آخر این ایام مصادف است با سالروز عملیات والفجر هشت که طی آن  ایشان و خیلی

 دیگر از سربازان وطن  جان شیرین خود را برای پاسداری از  عزت و شرف ایران دادند.

یاد همگی آنان بخیر  و خوشا بحالشان که رفتند و ندیدند که بعضی ها با علم کردن عکس آنها، عکس آنها

عمل میکنند.

و خلاصه اینکه با شما ها بودن هم توفیق و سعادتی  میخواهد که چند روزی بود از من دریغ شده بود.

شاد باشید و دیگران را هم شاد کنید .

نوشته شده توسط رهگذر در 4:20 بعد از ظهر |  لینک ثابت   • 

سه شنبه بیست و چهارم دی 1392

به بهانه مرگ البرز (پلنگ شهسواری)

نمی دانم خداوند متعال عقل و هوش و ذکاوت را به انسان هدیه داد و او را اشرف مخلوقات کرد تا بواسطه آن

کمک حال و بزرگتر  دیگر آفریده های خداوند باشد؟.و اگر آنها مشکل و معضلی پیدا کردند هوش و ذکاوت ما

حلال مشکلات و رافع معضلاتشان گردد؟.

یا نه انسان آنقدر ضعیف و ناتوان بود که خداوند برای جبران ضعف های او این موهبت را در اختیارش قرار داد؟

تا در مواقع لازم با بکار گیری این سلاح های ارزشمند از جان و مال و کیان خود دفاع کند.

پاسخ ،هر کدام از گزینه های بالا باشد ایا ما از این موهبت و استعداد خدا داد درست استفاده میکنیم.

اگر به خود غره هستیم و فکر میکنیم که این لطف به بواسطه بزرگی ماست.آیا ما بزرگتری میکنیم؟

آیا رسم بزرگتری و شیوه مهتری نسل کشی دیگر موجودات است؟آیا نابودی همه برای ماندن خودمان

راه و روش بزرگان است؟

اگر خود را پادشاه و سلطان و ملک مطلق فرض میکنیم، نمیدانیم که حفظ اریکه قدرت و فرمانروائی به

حفظ چرخه بقاء نیاز دارد؟اگر میدانیم، چرا خدم و حشم خود را میکشیم؟با ادامه این روش، بناست ما

 سلطان و اشرف چه مخلوقاتی باشیم ؟

یا بر عکس در خیالمان داده خداوند را عامل جبران ضعف هایمان میدانیم  برای حفظ جان و مال.

در این صورت آیا ما آنها را در حالت دفاع می کشیم یا کوه به کوه، جنگل به جنگل،دره به دره،

و سوراخ به سوراخ تعقیب می کنیم و میکشیم؟

دفاع میکنیم یا تفریح و کاسبی؟

قطع نخاع (البرز) پلنگ شهسواری(امروز تلف شد) در وسط میدان شهر اتفاق افتاده یا  در میان جنگلهای

انبوه اطراف شهر؟

او به خانه ما آمد یا ما به خانه او رفتیم؟

حلال گوشت هم که نبود که خود را به بهانه سیری شکم و امرار معاش گول بزنیم

بدانیم و آگاه باشیم این دنیا با وجود تمام موجودات و آفریده های خداوند زیباست و رمز بقاء وادمه حیات

هم در این همزیستی میباشد و اگر روزی ما انسانها بخاطر اعمالمان تو دنیا تک و تنها شدیم شاید روزی

 هزار بار آرزوی مرگ کنیم.....

 یادمان نرود که هستند عزیزانی که بزرگتری کردند و تمام تلاششان را برای کمک به البرز به کار گرفتند

خدا حفظشان کند.

 

نوشته شده توسط رهگذر در 3:28 بعد از ظهر |  لینک ثابت   • 

شنبه بیست و یکم دی 1392

اغراق

بعضی وقتها برای اینکه خود را محق نشان بدهیم و آدم خوبه دعوا باشیم تمام مرزهای اخلاقی

 را در می نوردیم و با زیر پا گذاشتن اصول اخلاقی و شکستن هنجارهای اجتماعی ،اوراق و دفتر

را بهم میزنیم.غافل از اینکه با پیروزی ظاهری در یک جبهه کم ارزش بازنده واقعی دیگر عرصه ها

هستیم .

دلیل تمام شکستها و عامل همه گرفتاریها و توجیه همه کم کاری ها او خواهد بود و خودمان

مبرا از همه این دلایل.

انجام سخت ترین کارها و حل پیچیده ترین فرمول ها را به طرفمان نسبت میدهیم تا خود را فردی

ساده و مظلوم و بی گناه جلوه دهیم.غافل از اینکه تا حدی در اجرای پروژه مان افراط کرده ایم که

او را نابغه و خود را احمق جلوه داده ایم. بالاخره شخص ثالث برداشت خودش را دارد و الزاما آنچه ما

دوست داریم درک ایشان از مفاهیم و معانی ادبیات مورد استفاده ما نیست .

آقائی به من مراجعه کرد و تقاضا داشت که بین ایشان و همسرش وساطت کنم.

پرسیدم دلیل درگیرتان چیست؟

چشمش را بست و دهانش را باز کرد. دستش کج است. چشمش چپ است. بد دهن و بد کردار است

دست بزن دارد.اهل دود و دم است و منو بچه ها در کنارش امنیت جانی نداریم.

گفتم بدون تامل طلاقش بده!

زیرا حرفهای شما از دو حالت خارج نیست یا راست است یا دروغ . اگر راست میگوئی که زنی چون او 

لیاقت زندگی نداردو باید هر چه سریعتر از شر او خلاص شوی. یا دروغ میگوئی که در آن صورت بخیالت

مردی که به همسر و شریک زندگیش القاب این چنینی نسبت میدهد شایسته زندگی میباشد؟

او که با پاسخ من تازه فهمیده بود برای محق جلوه دادن خودش نیازی به این همه بدگوئی و تخریب نبوده

شروع به رفع و رجوع موضوع کرد.

یادمان باشد به هنگام راه رفتن روی دیوار باید به هر دوسوی دیوار حواسمان باشد

سقوط از هر طرفش سقوط است.

نوشته شده توسط رهگذر در 4:50 بعد از ظهر |  لینک ثابت   • 

سه شنبه هفدهم دی 1392

محمد رسول الله(ص)

اواسط تابستان سال ۶۱ یا ۶۲ بود.

تلویزیون تیزر فیلم محمد رسول الله (ص)راپخش میکرد و وعده پخش آنرا به رسم همه یکشنبه شبها

که فیلم سینمائی پخش میکرد میداد.

پخش اول غوغا کرده بود و مردم با اون شور حال انقلابی و فضای آغشته به احساسات مذهبی هم

که انگار در زمان پخش فیلم واقعا در محضر رسول الله هستند بی صبرانه منتظربودند.

منم یک نوجوان ده ساله مثل همه نوجوانان آن دوره که تلویزیون مهمترین وسیله تفریح

و ارتباط با دنیای مدرن بود با اشتیاقی مایل به بی قراری منتظر یکشنبه شب بودم.

ظهر یکشنبه رسید و هر لحظه تب وتاب نزدیکتر شدن به زمان پخش فیلم  بالا و بالاتر میرفت.

پدرم صدایم کردو گفت:امشب نوبت کیه بره پیش مادر بزرگ (مادر بزرگ تک وتنها یک کوچه بالاتر از خانه ما

زندگی میکرد و من و رسول پسر عمویم یک شب در میان و گاهی هم با هم پیش ایشان میرفتیم و

 به خیال خودمان مواظبش بودیم) 

با صدای رسا و مطمئن گفتم: نوبت رسول. آخر شب قبل  من اونجا بودم و شیفتم را پاس کرده بودم

پدرم گفت:رسول کسالت داره و حالش خوب نیست امشبم تو برو

دنیا تو سرم خراب شد چشمانم سیاهی رفت و اشک در چشمانم حلقه زد آخر مادر بزرگ تلویزیون نداشت

خواستم (ان قلتی)بیاورم و دلیلی بتراشم که نگاه مصمم پدرم راه را  به هر نیرنگی بست.

تا میتونستم تو دلم به رسول بد و بیراه میگفتم

خدا وکیلی رسول جور کردن این کلک ها رو خوب بلد بود آخه چطور ممکنه آدم همه شبهای با حال

مریض بشه؟

ناگهان فکری به سرم زد و در آن واحد تصمیمم را گرفتم حالا که رسول کلک میزنه و بابام هم زور میگه

منم شب میرم قهو خانه روستا فیلم را می بینم  تصمیم خطر ناکی بود اگه پدرم می فهمید

این کار مترادف مرگ بود. ولی از نظر من این فیلم ارزشش را داشت و ریسکش را پذیرفتم

ساعت هشت بعد از صرف شام به بهانه خانه مادر بزرگ و بقصد قهوه خانه زدم بیرون

رسیدم در قهوه خانه یک ساعت به پخش فیلم مونده اما غلغله بود انجا، پیر و جوان 

بی صبرانه منتظر بودن.  با ترس و لرز و دزدکی و دور  از چشم بزرگترها که غبار ناشی

از دود سیگار و چوپوقشان ،دیدشان را ضعیفتر کرده بود یک جای خوب گیر آوردم

 و خزیدم توی اون سوراخ و منتظر پخش فیلم شدم.      

 لحظه موعود فرا رسید  نفس ها در سینه حبس و صدای چغ چغ استکان و نعلبکی ها قطع شد

مجری که فکر میکنم آقای حسین پاکدل بود اومد پشت صفحه تلویزیون و گفت:با کمال تاسف فیلم

به دلیل اشکال فنی پخش نمی شود و بجایش یک فیلم پارتیزانی ببینید

ما رو میگی کارد میزدن خونمون در نمی آمد.

موندم و فیلم جایگزین را دیدم  حالا ساعت دوازده شب شده کوچه های روستا خلوت، سکوت محض،

صدای واق واق سگها هولناک، خدایا این چه غلطی بود کردم؟

با هر جون کندنی بود خودم را رساندم به خانه مادر بزرگ  حالا در نزن کی در بزن مگه میشنوه پیر زن؟

نیم ساعتی گذشت  مشهدی موسی علی همسایه با غر و لند  اومد بیرون و گفت چه خبره

سرمونو بردی گفتم :درو باز نمی کنه گفت: بیا از بالا پشت بام ما برو 

درنگ نکردم و پریدم بالاپشت بام  و از اونجا داخل حیاط .

درو که باز کردم مادر بزرگ تو خواب وبیداری و قتی که خواست منو صدا کنه اسم یکی از مُرده های

محل را صدا کرد منم به خیال اینکه اون مُرده روحش اینجاست شروع به جیغ زدن کردم مادر بزرگ هم که از

جیغ من دیگه کاملا هوشیار شده بود جیغ بنفشی کشید خلاصه زهرمون شد این فیلم

یادمه فرداش به پدرم گفت آقا این بچه ات ما رو (زهره ترک)نکنه نگهبانیش پیش کش

     

نوشته شده توسط رهگذر در 4:49 بعد از ظهر |  لینک ثابت   • 

یکشنبه پانزدهم دی 1392

تفکر

آدمها همانطوری زندگی میکنند که فکر میکنند.

بزرگی فرمود:فکر مومن از عمل مومن ارزشمندتر،و فکر کافر از عمل آن بدتر است.

تفکر و تصورات و تخیلات ذهنی، به مسیر ما جهت و به زندگی ما سر و شکل میدهد.

پس هر عملی هر چند درست و خوشایند اگر از سرمایه های فکری نشات نگیرداز نظر پارامترهای

ارزش گذاری رتبه پائینی را به خودش اختصاص میدهد و به عنوان واکنشی احساسی و

زود گذر و فاقد تاثیر گذاری تلقی خواهد شد. 

 پس نتیجه میگیریم که جایگاه افکار ما بسیار رفیع تر و والاتر از اعمال ماست.

اما آنچه که مهمتر و ارزشمند تر از خود تفکر است درست و اصولی و موثر بودن آن است

برای اصلاح رفتار و تمرین اعمال بهتر است سری به افکارمان بزنیم.

به چه فکر میکنیم؟ اولویتهای فکریمان چیست؟

شاید تجربه کرده باشیدبهنگام آزمونی سخت و دشوار فکر اینکه(من می توانم)(چرا که نه)(مگه من چمه)

در خود چه قدرت نهفته  و پتانسیل بالایی دارد.

این توان و انرژی زمانی آزاد میشود که فکر میکنیم میتوانیم. و آن را به خود می قبولانیم. و برای انجامش

ساز و کار و نقشه راه طراحی میکنیم.

وای به روزی که از پیش باخته باشیم و خودمان را کوچک تر از  مشکلمان بدانیم

 قطعا و یقینا شکست محصول فعل و انفعالمان است.

نوشته شده توسط رهگذر در 12:50 بعد از ظهر |  لینک ثابت   • 

چهارشنبه یازدهم دی 1392

معجزه برف(حال و روز امروز صبح من)

دلتنگ طلوعی خفه بیرون زدم از در

افکار پریشان

دل مضطرب و خسته

بی حوصله از بیماری مادر

افسردگی و عزلت بابا

یارب به چه تدبیر کشم سوی اداره

این بار گران تن خود را

مسئولیت و انگیزه و عادت

شد چاره و باز نمودم در ماشین خود را

مشغول دعا ذکر به درگاه الهی

آسان بشود گردش ایام

خوب کند حال مردممان را

پاسخ بدیدم و شنیدم

پایان شب سیه سپید است

در مسیر اداره همراه بارش دانه های زیبای برف به اهنگ زیبایی که از رادیو آوا پخش میشد گوش میدادم

ببین باز می بارد آرام برف

فریبا و رقصنده و رام برف

عروسانه می آید از آسمان

در این حجله آرام و پدرام برف

به هر شاخه هر شانه،هر بام ،برف

گوشی را برداشتم  به دوستم جانیک پیغام دادم  هموطن مسیحی  عیدت مبارک.

نوشته شده توسط رهگذر در 11:19 قبل از ظهر |  لینک ثابت   • 

شنبه هفتم دی 1392

مهربانی

غرق در افکار و غوطه ور در خیالات، پشت میز کارم نشسته ام.

دست چپم را به یاری سرم فرا خوانده ام تا ستونی باشد. مبادا تاب و تحمل سنگینی افکار

درونش را نداشته باشد و فرو بریزد.

طی الارض افکارم  مرا را به زمان کودکی بر گردانده است

سرزمینی در مسیر کوچه باغهای منتهی به تاکستانهای انگور و در کنار درختان

سر به فلک کشیده توت و آقاقیا و  تبریزی

جائیکه مردمان مهربانش باغها و زمین هایشان را نه با دیوار و سیم خاردار

 بلکه با خارهای گل محمدی و گل های مخملی مرزبندی میکردند.

آنجائیکه جان مردم آنقدر ارزش داشت که برای دو ریال بیشتر ،گرم خانه و کاربیت و اسید و تیز آب

نقش ابر و باد و مه و خورشید و فلک را به عهده نگرفته بودند تا میوه ها زودتر برسند و محصول

غوره نشده مویز شود.

دیاری که خورده های نان درون سفره ها دور از دسترس نان خشکی ها، سهم

 پرندگان و چرندگان بود تا آنها  هم  شب ،سر را با شکم سیر به بالین بگذارند.

و آنجائی که همه حرفهای مردمش به جای گله و شکایت و ریا و نیرنگ فقط دعا بود و امید و توکل

سلام ـ خدا قوت ـ (خرمن) زیاد

با خودمان چه کرده ایم ...................

مهربانی را از یاد نبریم .  

نوشته شده توسط رهگذر در 6:19 بعد از ظهر |  لینک ثابت   • 

پنجشنبه پنجم دی 1392

بم(به بهانه سالگرد زلزله بم)

قبلا تا اسم بم را میشنیدم فورا یاد پرتقال بم می افتادیم و فریاد میوه فروش دوره گرد وانتی که برای تبلیغ

شیرینی میوه هاش داد میزد (بمیه بمی)

بمی که شیرینی پرتقالش،  دوای تلخی کاممان بود

بمی که مردمان سیاه سوخته و زحمت کشش به وسعت تاریخ مرز و بوممان با جانفشانی و غیرتمندی

از حمله کویر لوت و طوفان شن و خشکی و بیابان به دشتهای سرسبز و نخلستانهای پر ثمر و باغ های

 مرکبات جلوگیری کرده بود

بمی که همه حواسش به جنگ با کویر بود و تمام توان و نیروی خودش را صرف  جلوگیری از پیشروی کویر و

کویریان کرده بود.

سرمستی ناشی از پیروزی در این تقابل، بمیان را از محافظت و مراقبت از دیگر امورات غافل کرده بود

آنها فراموش کرده بودند که پایه های سنگرهایشان را تقویت و لوازم و تجهیزاتشان را به تکنولوژی روز

مسلح کنند.

آنها غافل از این بودند که در مبارزه و پیکار صرفا داشتن انگیزه و اراده  و یا تلاش و کوشش کافی نیست و ابزار

و ادوات و بکارگیری مصالح و موانع هم یکی از ارکان مهم مبارزه است

تا اینکه در یک روز  سرد زمستان  نیروی های کویری طبیعت از زیر زمین به پشت جبهه انان نفوذ کردند

و با یک تکان سنگرهای آنان را بر سرشان خراب کردند.

این حمله طبیعت عده زیادی از مردم را بکشتن داد و روح و جان مردم را در غم و ماتم فرو برد.

نام بم مترادف تلخ کامی شد.و صدای مرد میوه فروش تبدیل به بغض و شیون و فریاد

اما از آنجایی که این جنگ و تقابل همواره بوده،هست،و خواهد بود

درس بزرگی به مردم بم و دیگر مردم و ملل داد.

حواسمان به همه چیز باشد.........



نوشته شده توسط رهگذر در 11:56 قبل از ظهر |  لینک ثابت   • 

چهارشنبه چهارم دی 1392

کنش و واکنش

می پرسم :چرا این حرف را زدی؟جواب میدهد:چون این حرف را زده بود

می گویم:چرا این کارو کردی؟پاسخ میدهد:چون فلان کارو انجام داده بود

رفتارهای ما باید کنشی باشد یا واکنشی؟

آیا ما در روابط اجتماعی و بده بستانهای روز مره و چالش های پیش رو باید رفتارمان را به تناسب

رفتارهای دیگران تنظیم کنیم؟و منتظر باشیم که اعمال  آنها را ببینیم و همطراز با عملکرد آنان ما نیز 

عمل کنیم.

آیا اگر کسی به ما توهین کرد ما هم به ایشان توهین کنیم؟

آیا اگر مورد بی مهری قرار گرفتیم ما هم نا مهربان شویم؟

یا الزاما وقتی از کسی محبتی دیدیم محبت کنیم؟

یا از کسی هدیه ای گرفتیم هدیه بدهیم؟

در این صورت فکر نمیکنیم که ما همیشه نفر دوم هستیم؟نفر دومی که از خود اختیاری ندارد.

و تمام هوش و استعداد و موهبت های خداداد را تعطیل کرده و دیگرانی که از این خصلتها

 بهره می برند او را بدنبال خود میکشند.و تازه معلوم هم نیست آنها از این خصلتها

بدرستی استفاده میکنند یا نه

اگر تمام اعمال ما واکنشی باشد نشان دهنده بی بهره گی ما از موهبت عقل و منطق

 و عدم اشراف ما بر افکار و عقایدمان است!

بهتر نیست! در خیلی از مواقع ما آغاز گر و شروع کننده یک فرآیند و پروسه باشیم.

پیش قدم بودن و نفر اول و آغازگر شدن در کارها با یک فکر سالم و مبتنی بر اصول این امکان را فراهم

میکند که در روابط و تعاملات، ما ستون و محور و مصدر کارها باشیم

تحمل،مدارا،مهربانی،گذشت،صبوری،بخشش،تعلیم،تعلم،ادب،مشاوره،آموزش،تماماصفاتی هستند

که قبل از تقابل می توانیم با بهره مندی از آنان از مقابله و جدل جلو گیری کرد

نتیجه این که در صحنه زندگی هم باید به وقت کنشگر بود هم به موقع واکنش نشان داد.

نوشته شده توسط رهگذر در 9:49 قبل از ظهر |  لینک ثابت   • 

شنبه سی ام آذر 1392

یلدا

همه شبهای غم،آبستن روز طرب است

نادم آنکس که دلش در گرو شب باشد

باز رسیدیم به شب یلدا

شبی که بظاهر فقط یک دقیقه از شب قبلش دراز تر است و شب پایان پائیز

اما یلدا حامل پیام بزرگیست

یلدا همه ساله بما یاد آوری میکند تیرگی و سیاهی هر چقدر هم طولانی باشد  نمیتواند

در برابر سفیدی و پاکی مقاومت کند.

یلدا یاد آور پیام قرآن است (ان مع العسر یسری)

یلدا تفسیر کلام مولای موحدان است (هر غمی را گشایشی است)

یلدا سنت دیرین ایران است

یلدا تلاقی خانواده و حافظ و مهمان است

یلدا رسم مردمان کشور شعر و گل و باغچه و بستان است

امید وارم انشالله همه خانواده های ایرانی در کنار هم این شب طولانی و زیبا را با خیر و خوشی سپری نمایند.   

نوشته شده توسط رهگذر در 5:1 بعد از ظهر |  لینک ثابت   • 

پنجشنبه بیست و هشتم آذر 1392

دعای پدر مادر


دعای پدر مادر ها یک تعارف یا تشکر خشک و خالی از ما نیست بلکه در دل خود حاوی نکات مهم و ارزنده ای

است . دعای پدر و مادر ضمن اینکه حال شنونده را دگر گون و لحظات خوشی را برایش رقم میزند نکات ریز اما

بسیار مهمی را به ایشان انتقال میدهد.

وقتی میگویند (خدا عاقبت بخیرت کند) یعنی بعد از طلب عافیت و سلامت میگویند:برای نتیجه گیری صحیح

و سر انجام خوش در انجام امورت دقت کن که اگر در انجام امورت دقت نکنی پایان ناخوشی برایت متصور است.

وقتی دعایشان این است(دست به خاک بیندازی طلا بشه)ضمن اعلام رضایت از اعمال و رفتار شما

،ریشه و پایه امور اقتصادی را آدرس میدهند. یعنی برای خوش بختی باید کار کنی ،درست هم باید کار کنی،

بجا هم باید کار کنی ،شخم زدن روی خاک زمین، طلای گندم را در دسترس تو قرار میدهد.

خاک و طلا به ظاهر از هم دورند اما در واقع طلا از دل خاک بیرون می اید.

شاید هم میخواهند بگویند تا به خاک نیفتی و تواضع نکنی ارزش طلا را پیدا نمیکنی.

وقتی آرزو میکنند که (الهی بد نبینی)متذکر میشوند که فقط  مدیریت زمان و مکان و تغییر حالات و احوالات

مقدار بسیار کمی از زندگی در ید قدرت ماست و برای پیش گیری و جلوگیری از خیلی از اتفاقات

فقط باید به خدا توکل کرد.و وقتی میگفتند (پیر شی انشالله) یعنی حواست جمع باشد چه کسانی که

نتوانستند سنین میانسالی و پیری را تجربه کنند و در عنفوان جوانی رخت سفر بستند پس خدا را

در لحظه لحظه ات برای بودنت و سالم بودنت شاکر باش.

یکی از کلیدی ترین رموز موفقیت دعای خیر پدر و مادر است . از آن غافل نباشیم.چه با نگاه عاشقی

چه از طریق کاسبی.


نوشته شده توسط رهگذر در 0:27 قبل از ظهر |  لینک ثابت   • 

یکشنبه بیست و چهارم آذر 1392

از ماست که بر ماست

نزدیک محل کارم یک فروشگاه  تعاونی هست که اکثر اوقات اقلام و لوازم مورد نیاز منزل را از آنجا

تهیه میکنم . فروشگاه جامع و کاملیه،بقول قدیمی ها جنسش جوره غرفه میوه،گوشت،خشکبار،لبنیات،

لوازم منزل،خلاصه همه چی داره و اکثراوقات بهر منظوری بری داخل بی جواب بر نمی گردی

امروز عصر به قصد خرید مقداری از لوازم لیست شده از سوی بانو علی الخصوص مرغ و گوشت مراجعتی

داشتم .

به فروشنده گفتم:سه عدد مرغ لطف کنید خواهش میکنم جوجه ای خرد بفرمائید.

ابرو در هم کشید و گفت:میز کار را شسته ام دیگر خرد نمیکنم

عرض کردم:فعلا که فروشگاه فعال است و مردم در حال رفت و آمد هستند،تابلو تان هم که نوشته

(مرغ خریداری شده به صورت رایگان خرد میشود)

نگاه غضبناکی کرد و زیر لب گفت لازم نیست کارم را به من یاد بدی برو از جای دیگر بخر

میگویند در چرخه اقتصاد ژاپن اصلی ترین و مهمترین بخش آن مشتری میباشد.

و همیشه حق با ایشان است.و یک ژاپنی حتی نزدیکان خود را فدای مشتری میکند.

وجدانا ما از چه می نالیم ؟

وقتی در کوچکترین و ساده ترین ارتباطی ،همچون یک خرید و فروش روزمره که تمام اجزای آن را دو نفر

مدیریت میکنند و خدمات و تعهدات ارائه شده از سوی مجری به این واضحی و بدون هیچ کم وکاستی بصورت

مکتوب در معرض دید همگان میباشد، و تازه در قبال آن وجه مستقیم دریافت میشود مشکل داریم

و بد اخلاقی میکنیم.

توقع داریم در کلان قضایا که ارائه هر خدمتی هزاران بند و تبصره و ماده دارد و هزاران تفسیر از آن

میشود،چقدرحق و حقوق ما رعایت شود.

نتیجه اینکه تا خودمان رعایت نکنیم توقع رعایت کردن از دیگران فقط ما را از هدف دور میکند.

تا من درست نشوم مایی درست نخواهد شد

نوشته شده توسط رهگذر در 11:38 بعد از ظهر |  لینک ثابت   • 

شنبه بیست و سوم آذر 1392

علت و معلول

شهر بازی قدیم یادتونه؟

آره همون که روبروی هتل اوین بود!

کلی وسیله بازی داشت.فانفار، چرخ و فلک،سورتمه،کشتی صباح

شبهای جمعه غلغله میشد.

پدر و مادرا دست بچه ها رو می گرفتندو می اومدند دورهم به اصطلاح امروزی ها بلالی به بدن میزدند.

چند تا وسیله سوار میشدند با جیغ و داد و فریاد خودشون رو تخلیه میکردند.

بچه ها رو دیگه نگو  با خند ه و شادی عشق دنیا را میکردند.

امروز تو مسیر اداره جای خالیشو دیدم !

لابلای ستون ها و میلگرد ها و الات و ادوات ساختمان سازی یک تابلو جلب نظر میکرد

(محل احداث مرکز تحقیقات سرطان)

عجیب نیست ؟همه عالم و آدم میگن شادی و نشاط یکی از عمده ترین دلایل عدم ابتلا به سرطان است .

توصیه اکثر پزشکان حاذق به مبتلایان سرطان حفظ روحیه و دوری از فضاهای کسل کننده و رفت و آمد

در محل های شادو با نشاط است.

اونوقت ما یکی از معدود مراکز تفریحی شهر به این بزرگی را که افسردگی و الزایمر و زوال عقل و آلودگی

آن را در چمبره خود دارد جمع میکنیم و به جایش مرکز تحقیقات میزنیم.

البته بنده منکر لزوم تحقیقات جامع و کامل در خصوص راه های مقابله با این خرچنگ غول آسا که هدفی جز

نابودی بشر را ندارد،نیستم و بالعکس معتقدم تحقیقات ما را به فراهم نمودن شرایط مطلوب تر

و زندگی آسانتر برای این عزیزان رهنمون خواهد کرد.

اما آیا جا قحط بود که ما یک مرکز تفریحی را که به اعتقاد بنده( که تقریبا بیست و چهار سال است تمام اوقات

مفید خود را در ان منطقه میگذرانم)در یکی از محرومترین مناطق از نظر مراکز تفریحی با این ماهیت بود

را جمع کنیم .

بهتر نبود بجایش مجموعه ای شبیه قلعه سحر آمیز پارک ارم بنا میکردیم.

 

نوشته شده توسط رهگذر در 2:40 بعد از ظهر |  لینک ثابت   • 

سه شنبه نوزدهم آذر 1392

تبلیغ

تصویر تابلوهای جدید نصب شده در بزرگراه های تهران  برای تبلیغ فرزند بیشتر زندگی شاد تر

به عکس دقت کنید هیچ کدام از این خانواده ها  مادر ندارند   تبلیغ زندگی شاد یا بی بند و باری

نوشته شده توسط رهگذر در 3:57 بعد از ظهر |  لینک ثابت   • 

سه شنبه نوزدهم آذر 1392

باز هم گله جوانها

دخترکی غمگین با صدای لرزان تقاضای کمک داشت .

عاجزانه ،ملتمسانه،:تو را بخدا نگذارید شوهرم را از دستم در آورند!

من همسرم را دوست دارم. من با شوهرم هیچ مشکلی ندارم .خیلی برایم عزیز است!

تحمل نبودنش را ندارم.......

پرسیدم چه کسی میخواهد شوهرت را از تو جدا کند؟

پاسخ داد :پدر شوهرم ،مادر شوهرم، خانواده اش

گفتم چرا؟

جواب شنیدم :نمی دانم ؟ از شوهرم خواسته بودم استقلال داشته باشد. ارتباطش را با آنها کم کند

گفتم: پس در واقع تو هم همون کاری را میکردی که آنها میخواهند با تو بکنند و اینقدر برایت درد ناک است

یعنی تو هم می خواستی آنها را از هم جدا کنی

سکوت کرد.

من ادامه دادم: زن و شوهر مثل تنه یک درخت هستند که برای ادامه حیات خود به ریشه و برگ نیاز دارد.

ریشه برای درخت آب را مهیا می کند و برگ هم نور را جذب میکند.

نبود هر کدام از اینها مرگ درخت را موجب می شود.

اگر ریشه باشد و برگ نباشد وجود اب در نبود نور، تنه را می پوساند. و اگر نور باشد و آب نباشد

برگ براحتی میخشکد.

اگر خانواده شما ریشه تان هست خانواده همسرتان را برگ بدانید.

قطع رابطه با خانواده همسر به بهانه استقلال،قطع رابطه با برگ است و قطع ارتباط با برگ یعنی خشکیدن تنه

اگر تنه را دوست داری باید ریشه و برگ را هم دوست بداری

 

عکس تزئینی و از سواحل شهسوار است   

نوشته شده توسط رهگذر در 3:20 بعد از ظهر |  لینک ثابت   • 
مطالب قدیمی‌تر